تبليغاتX
نمکدون
طنز نوشته های شهرام جوادی نژاد
نیمه های شب بود ، ماه همچنان در ضیافت ستاره های ریز و درشت  نور افشانی می کرد . قهرمان حکایت ما در خواب عمیق ، کمی پهلو به پهلو  شد . ناگهان موجودی نسبتاً فضایی به خواب او آشکار شد .

 زبانش بند آمده بود ، موجود فضایی وی را خطاب قرار داد ، " نترس عزیزم ، من نیامده ام تو را بخورم ! من برای نجات جان تو و سایر افراد ساکن در کرهً شما آمده ام ، خوب به حرفهای من گوش کن ، وقتی از خواب بیدار می شوی ، یک پاکت سربسته بالای سر تختخواب می بینی که داخل آن سه مسئله است : یکی فیزیک ، یکی ریاضی ، یکی پزشکی ، اگر تا ساعت 15 ، بتوانی سه دانشمند را در خانه ات دور هم جمع کنی و این سه مسئله را حل کنند ، کرهً زمین و بشریت نجات پیدا می کند والا آدم بد های کرهً ما راًس ساعت 15 ، کرهً شما را تبدیل به آرد سوخـاری می کنند ، برو ببینم چکـار می کنی ، به قـول شاعـر، " دارمت ، برو دارمت "

 قهرمان ما رنگ پریده پرسید : " سه جدید یا قدیم ؟ " موجود فضایی پاسخ داد : " جدید ! " و ناپدید شد . قهرمان ما وحشت زده از خواب بیدار شد . خدا خدا می کرد که هر آنچه دیده رویایی بیشتر نباشد ولی هنگامی که چشمش به پاکت بالای سر تختخواب افتاد یک نیمچه سکته ای زد و بیهوش شد . چشمانش را که گشود نور خورشید تا میان اتاق رسیده بود.

 . بدون درنگ دست به کار شد . ابتدا به معروفترین  دانشمند فیزیک ، سپس ریاضی و در پایان به یک پزشک حاذق تلفن کرد و ماجرا را برای همه تعریف کرد . همه به او گفتند که سعی خود را خواهند کرد ولی با این حـال محض یـادآوری مجدداً ساعت 14 با آنها تماس گرفته شود !!

 عقربه های ساعت به 2 بعد از ظهـر نزدیک می شد . رنگ به رخسار قهرمان حکایت ما نبود ، فقط شصت دقیقه تا نابودی کامل بشریت و بسته شدن دفتر حیات وقت باقی مانده بود . از پنجره که به خیابان نگاه می کرد ، دلش به حال همه می سوخت ! به سرعت دست به کار شد ، مجدداً با فیزیکدان تماس گرفت : " الو ، الو ، آقای دکتر ( دکترای فیزیک !!) فقط یک ساعت تا نابودی بشریت . . . .  دکتر فیزیک : " بله ، صبح هم فرمودید ، ولی خانم یک سرما خوردگی مختصری دارند دستور داده اند برایشان آش گشنیز و شلغم درست کنیم ، بنده یک خودرویی ثبت نام کرده بودم که دیروز تحویل گرفتم ، امروز که می خواستم بروم وسایل آش گشنیز و شلغم را فراهم  کنم ، متوجه شدم که شمع و پلاتین و کاسه نمد و یاتاقان و بلبرینگ و دیفرانسیل سمت شاگرد و دلکو و سوپاپ و اینهای ماشین ایراد دارد ، زنگ زده ایم امداد خودرو قرار است بیایند درستش کنند ، زود تمام شد حتماً مزاحم می شوم !!

با ریاضیدان تماس گرفت : "الو ، الو ، آقای دکتر( دکترای ریاضی !) فقط یک ساعت تا نابودی بشریت . . . "  دکتر ریاضی : " بله صبح هم فرمودید ، ولی من باید خانم را با دوستشان زری ، ببرم شوی شمع های نیمه تزیینی و قاب های غیر مستطیل و بعد هم ظاهـراً کلاس تقویـت حافـظـهً میـان مدت به روش " کان ذن شین هوا " دارند ، تازه باید دختر کوچولویمان پژمینه را هم از کلاس آموزش نوازندگی ترومپت کلاسیک بگیرم ، انشاءا... شد ، تماس می گیرم ! "

 با پزشک حاذق تماس گرفت : الو ، الو ، آقای دکتر ( دکترای پزشکی،) فقط یکساعت تا نابودی بشریت ..... "  پزشک : " بله ، صبح فرمودید ، ولی من به کلی فراموش کرده بودم که خدمتتان عرض کنم که ساعت سه ، نوبت ختنه داده ام ! پدر بچه مسئول دایرهً تسهیلات بانک " به سوی اقتصاد پیشتاز " است خیلی آدم به درد بخوری است . پارسال هم که کار وام باجناق بنده در بانک " پیشگامان " گیر کرده بود ، ایشان رفع و رجوع کرد . شرمنده ام اگر زود تمام شد مزاحم می شوم . "

 اوضاع هر لحظه بحرانی تر می شد . دقایقی بیشتر نماده بود . باید یه کاری می کرد تا مثل دهقان فداکار اسمش در کتابها و در طول تاریخ !! ثبت شود ( چه ربطی داشت نویسنده ) تصمیم گرفت خودش به تنهایی یک جوری بشریت را از نابودی نجات دهد . ثانیه ها به صورت معکوس مثل بمب های ساعتی فیلم های جیمزباند ( چه جوری ؟-نویسنده ) به سرعت می گذشت . دیگر جای درنگ نبود . به سرعت پاکت را باز کرد . کاغذ داخل آن را درآورد روی آن نوشته بود ، " آن طرف خیابان ، پنجره وسطی ، طبقهً سوم را ببین ، شما مقابل دوربین مخفی هستید !! "

                                                                                                                                                                           پایان

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 14:12  توسط دکتر شهرام جوادی نژاد  | 

عمو سوسک حکایت ما که سالها بود برای خودش مردی شده بود ، هر جا می رفت متلکی می شنید . لبو فروش محله به او می گفت : " یک کاری نکن که قسم بچه هایت ارواح خاک پدرم باشد ! " . بقالی سر کوچه هم به محض اینکه او را در حال عبور از کنار مغازه می دید داد می زد : " عمو جون ، هم سن و سالهای تو نوه و نتیجه دارند ! "

 ولی عمو سوسک حکایت ما همچنان بیکار بود ، چون هر جا برای استخدام یا پیدا کردن کاری می رفت به او می گفتند که باید متاَهل باشد  از طرفی هیچ خانواده َ سوسک دختری ! به یک سوسک بیکار دختر نمی داد . اما متلک ها و گوشه و کنایه ها این بار بدجوری او را مصمم کرده بود که دختر مورد علاقهَ خود را ولو آن سر دنیا پیدا کرده ، با او ازدواج کند .

 این بود که یک کوله پشتی برداشت و به دنبال بخت و اقبال خود راهی سفری طولانی شد ، دلخسته و اندوهگین ، از گردش روزگار که بر وقف مرادش نمی چرخید در راه با خود زمزمه می کرد : " عشق یه چیزی مثل کشک و دوغه ....."

 رفت و رفت تا به مطب یه   خانم دکتر سوسک  رسید ، همینکه  وارد مطب  شد ، منشی گفت : آزاد یا دفترچه ؟ " عمو سوسک  گفت :  " هیچکدام  می خواستم اگر خانم دکتر مجرد هستند با ایشان ازدواج کنم " منشی گفت : " پس بفرمایید داخل " ، عمو سوسک رفت داخل و به خانم دکتر گفت : " خانم دکتر زنم می شی ؟ یار و یاورم می شی ؟ مونس و همدمم می شی ؟ " خانم دکتر گفت : " چرا نمی شم ؟ خوبم می شم ، خوبم می شم ! " عمو سوسک گفت : اگه دعوامون بشه منو با چی می زنی ؟ " خانم دکتر گفت : " اول مهریه را می گذارم اجرا اگر ندادی با همین فشار سنج جیوه ای .... "

 عمو سوسک که دید انگار خانم دکتر به درد این کار نمی خورد به راه خود ادامه داد تا اینکه به محلی رسید که روی آن نوشته بود : " خیاطی زنانه َ ژان پی یر پاپن " از اسم خیاطی تعجب کردولی چون مد شده بود که اسم همه جا " ژ " و " پ "  داشته باشد زیاد جدی نگرفت . از پشت آیفون گفت : " لطفاً تشریف بیاورید دم در " صدای پشت آیفون گفت : " امروز فقط سفارش کت و دامن قبول می کنیم ! " عمو سوسک گفت :"نخیر می خواستم اگر مجرد هستید با شما ازدواج کنم" در که باز شد " عمو سوسک گفت : " خانم خیاط ، زنم می شی ؟یار و یاورم می شی ؟ همدم و مونسم می شی ؟خانم خیاط گفت : " چرا نمی شم خوبم می شم ، خوبم می شم " عمو سوسک گفت :"  اگه دعوامون بشه منو با چی می زنی ؟ " خانم خیاط  گفت : " اول مهریه را می گذارم اجرا ، اگر ندادی با همین قیچی .... "

 عمو سوسک باز هم نا امید به راه خود ادامه داد تا به " یک باشگاه  آموزش ورزشهای رزمی و دفاع شخصی ویژه بانوان " رسید . از پشت آیفون موضوع را توضیح داد و سپس گفت : " خانم رزمی کار، زنم می شی ؟ " یارو یاورم می شی ؟ مونس و و همدمم می شی ؟ " خانم رزمی کار گفت : " رشته  تخصصی من جودو است ، چرا نمی شم ، خوبم می شم خوبم می شم " . عمو سوسک که دید چیزی دست خانم نیست با خوشحالی گفت : " اگه دعوامون بشه منو با چی می زنی ؟ " خانم جودوکار گفت : " اول مهریه را می گذارم اجرا اگه ندادی دو تا " ایپون سوناگه " و "تای او توشی " که بخوری آدم می شوی ! "

 عمو سوسک با دنیایی از غم و اندوه سر به بیابان گذاشت . تک درختی پیدا کرد و به آن تکیه داد و از داخل کوله پشتی لقمه ای نان و پنیر درآورد بخورد که ناگهان نور خیره کننده ای سراسر آسمان رافرا گرفت . گرد وخاک زیادی به پا شد و یک سفینه فضایی به زمین نشست و از داخل آن یک دختر سوسک آهنی مریخی نسبتاً زیبا (ببخشید کمی قضایا پیچیده شد !! ) پیاده شد . عمو سوسک ما با اولین نگاه مجنون وار ، یک دل نه بلکه صد دل عاشق شد و به سمت او رفت وگفت : " خانم سوسک مریخی زنم می شی ؟ مونس و همدمم می شی ؟ یارو یاورم می شی ؟"سوسک مریخی با لهجه آدم آهنی ها ! گفت : " چرا نمی شم ؟ چرا نمی شم ؟ خوبم می شم خوبم می شم " . عمو سوسک گفت : " اگه دعوامون بشه منو با چی می زنی ؟ " سو سک گفت : دعوا چیه ؟ دعوا چیه ؟ عمو سوسک گفت : " یعنی مهریه را هم اجرا نمی گذاری " جواب شنید : " مهریه چیه ؟ مهریه چیه ؟" در اینجا بود که عمو سوسک از خوشحالی بال در آورد و در حالی که آهنگ : " بیا تا بریم از این ولایت من و تو ، تو دست منو بگیر و من دامن تو " را می خواند سوار بر سفینهً فضایی رهسپار مریخ شد.......

هنوز هیچکس نمی داند که مریخی ها به " دعوا " و " مهریه " ما چیز دیگری می گویند یا عمو سوسک حکایت ما واقعاً خوشبخت شد !!

                                                                                                                                                                              پایان

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 11:24  توسط دکتر شهرام جوادی نژاد  | 

 

بازرگانی  یک بچه  فیل داشت  که  آن را در قفس  نگهداری  می کرد . یک  روز تصمیم  گرفت  تا برای  تجارت  عازم هندوستان شود و از آنجا به چین برود و جنس بنجل بخرد و روی آن مارک معروف بچسباند و بیاورد و به چندین  برابر بفروشد .

 هنگام عزیمت اهالی خانه را جمع کرد تا بداند برای هر کدام  چه از هندوستان ارمغان بیاورد . خانم  خانه "ژیلا جان "  گفت : "عزیزم تو که می دانی من تازه از سفر کیش و دبی و آنتالیا(آنننالیا هم در بعضی جراید نوشته می شود !!!!) بازگشته ام و احتیاجی به چیزی ندارم  و قصد آن ندارم که  بیهوده اسباب زحمت شوهرم  را فراهم کنم ، فقط حال که پرسیدی زحمت بکش یک  جفت  کیف  و کفش پوست مار ، یک  پالتو  پوست، یک دست لباس شب  سنگ دوزی شده ، یک  شلوار جین فاق  کوتاه ، یک  جفت  صندل شیک،یک دست لباس خواب ، یک دوربین 2/7 مگا پیکسل  مشابه مال زری جون ،مقداری  صنایع دستی  و غیره  برایم  بخر!"  . دختر خانه " پژمینه جان " هم از پدر بازرگان خواست تا برایش سری کامل باربی و کیف و کفش و لباس ورزش و دامن وشلوار و دمپایی و غیره ! بخرد .

 بازرگان که اهل  حساب و کتاب بود  با خودش یک  جمع و ضربی  کرد دید  این داستان  چند  میلیون  برایش آب می خورد  ولی چاره ای نداشت .  در پایان فیل  را ندا داد که  برای او چه  ارمغان بیاورد. فیل از بازرگان  خواست  که قصهً او را برای فیلهای هندوستان  بازگوید و چارهً  کار بخواهد .  بازرگان  عازم هندوستان شد و در آنجا قصهً فیل در بند را برای فیل های هندی باز گفت ، ناگهان دید  که  فیل ها جملگی  بر زمین افتاده ، جان باختند . با تاًلم فراوان به دیار چین و ماچین رفت . و کلی  جنس  بنجل سفارش داد و محموله را  به دوستان این کاره ! تحویل داد و خود به سرزمین خویش بازگشت . چون به منزل رسید،دید که همه جا پر از گل و سنبل  وجمله اهل منزل در انتظاردیدار او لحظه شماری می کنند.

 مادر و دختر به محض دیدن بازرگان،چمدان ها را باز کرده ، وقتی متوجه شدند که  بازرگان  مقداری  گدابازی درآورده ، از مارکهای معروف و گران قیمت  خبری نیست. چمدان را بر سر بازرگان کوبیده، به حالت قهر به خانهً پدر خانم  بازرگان رفتند.

 بازرگان خسته، غمگین و آزرده خاطر به نزد فیل رفت و قصه ًفیل های هندی را برایش بازگفت . فیل به محض شنیدن قصه،چهار چرخش رفت هوا و تقریباً مرد.بازرگان گریه کنان می خواست جنازه فیل را از قفس بیرون بیندازد  که  متوجه  شد ، جابجا کردن یک فیل چند  تنی احتیاج  به جراثقال دارد ولی به سبب اینکه ما باید  کوتاه بنویسیم ! بنابراین حالا یعنی یک جوری فیل را به داخل حیاط خانه انداخت .

ناگهان فیل از جا بلند  شد و به  روی شاخهً درخت گردوی داخل حیاط پرید .بازرگان با دیدن این صحنه رو به فیل کرد و گفت : " بی جنبه ، می خوای فرار کنی ، بکن به جهنم، چرا ادای طوطی ها را در می آوری ؟، بیا پایین الاًن درخت  گردو می شکند " فیل گفت : " ببخشید یادم نبود که طوطی نیستم .." که ناگهان شاخه شکست و فیل از ناحیه باسن گامبی !به  زمین خورد .بازرگان به فیل گفت : " من  از دست این زن وبچه عاجز شده ام هر روز یک چیزی می خواهند من  تو را آزاد می کنم به این شرط که  به هندوستان باز گردی و قصه پردرد من را برای مردهای هندی بازگوکنی ببینی آنها هم همینقدر زن ذلیل هستند و چارهً درد مرا بیابی و برایم  Email کنی ؟ " بدین  سان فیل حکایت  ما در حالی که  مقدار متنابهی درد در ناحیهَ  باسن احساس می کرد  عازم هندوستان شد ..............

 

                                                                                                                                                                                پایان

 

  

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 13:49  توسط دکتر شهرام جوادی نژاد  | 

 

به دنبال ساعتها کار کارشناسی در ستاد پیشگیری از بلایای طبیعی و غیر طبیعی طرح جامع کاربردی یکسالهً پیشگیری از زلزله تدوین و بدینوسیله جهت اجراء به کلیهً واحد ها به شرح زیر ابلاغ می گردد :

بهار

برپایـی مسـابقـهً بزرگ نقاشـی  ،  مجسمـه سازی و ملیـله دوزی ، جهت کودکـان 2 تا 4 سـال ،  مهد کودک های  خیـابان "ناصـر الحکما" منطقهً 14 با عنوان  " مامان ، بابا ، زلزله  میادها ! " و به دنبال آن برپایی  نمایشگاه و اهدای جوایز  به نفرات برتر و  تلاش جهت جلب موافقت  مسئولان جهت ورود رایگان کلیهً افراد !

 جوایز مسابقه  و هزینه های برگزاری از محل  همیاری  داوطلبانه انجمن " اولیاء و کمک مربیان " تاٌ مین خواهد شد .

تابستان

اجرای طرح عظیم ملی و نمادین  " مقاوم سازی بناها در برابر زلزله های بالاتر از 8 ریشتر "  به موجب این طرح در یکی از روزهای جمعه تابستان تعدادی از کارگران منطقه 14 ،  به صورت نمادین به خانهً یکی از شهروندان مراجعه و تعدادی از درزهای موجود در ساختمان را به کمک ماله و با سیمان و گچ سفید می پوشانند . 

 سپس  طی  مراسمی ،  یکی  از مسئولان به تشـریح فعــالـیتـهای انجــام شـده در پیشـگیـری از زلـزلـه پـرداختـه ،   در پـایـان طـی مـراسـم  نسبـتـاً با شکـوهــی " لو ح یادبـود بنـای مقـاوم " به صاحب  خانه  اهداء  می گردد  .  گزارش مشروح  این  مراسم  به  همراه  عکسهای  متعدد مسئولان در حال سخنرانی ، اهدای لوح و غیره !  در یکی از روزنامه های پر شمارگان در 3 نوبت  متوالی  به چاپ  خواهد رسید .  کلیهً  هزینه های انجام این طرح به منظور رفاه حال شهروند  گرامی در پایان سال و بر روی  یکی از قبوض  وی محاسبه و به قیمت  روز دریافت  خواهد  شد .

پاییز

برپایی شب شعر و موسیقی  " مقاومت در برابر زلزله " به  همین منظور از کلیهً شاعران سراسر کشور دعوت می شود اشعار خود را با مضامین  " من و زلزله و ژرفنای واژگون زمین " ، " من و زلزله و وحشتی دهشتناک و لرزناک " ، " من وزلزله وریشترهای سیه فام نیلگون " و سایر مضامین ، در دو بخش  " فرعی " و " جنبی " حداکثر تا پایان وقت اداری  ارسال نمایند. در این مراسم بنا به مناسبت جلسه از گروههای موسیقی بندری جهت اجراء موسیقی دعوت شده است . همچنین به اطلاع می رسد در پایان مراسم کلیهً دربهای خروج باز و رفت و آمد در آنها جریان دارد !

زمستان

اجرای مانور بزرگ " زلزلات 3  " بر اساس این مانور ، نیروهای آموزش دیده  مجهز به " زنجیـر چرخ "  " چراغ  قوه " ، " چسب زخم " و " آچار چهار پخ " در محل های از پیش تعیین شده  مستقر و پس از نواخته  شدن زنگ زلزله ، همزمان از زمین و هوا و دریاچه به  مواضع " زلزله فرضی " حمله و  پس از نابودی کامل نامبرده و به اسارت  گرفتن  بقیه پس زلزله های فرضی ، با موفقیت  به  پایگاههای  خود  باز می گردند . همچنین به منظور گرامیداشت قربانیان احتمالی ، مراسمی در فردای روز مانور در محل حادثه  برگزار خواهد شد . شرکت  کلیهً  اقوام ، دوستان و آشنایان موجب تسلی خاطر بازماندگان خواهد بود .

                                                                                                                                                                              پایان

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 14:59  توسط دکتر شهرام جوادی نژاد  | 

 

در یک بعد از ظهر کمی تا قسمتی ابری ، در بعضی اوقات تمام ابری ، آقای فتح ا... قشنگ کلایی(که ازاین پس به اختصار آقای ف . ق نامیده می شود ) ، ساکن خیابان "ناصر الحکماء "، تصمیم می گیرد ، یک طبقه به طبقات منزل مسکونی خود اضافه کند . به همین منظور به سازمان " امور طبقات اضافه " مراجعه و تقاضای خود را به صورت مکتوب به دبیرخانه سازمان تسلیم می کند . به ایشان گفته می شود که هفته آینده جهت دریافت پاسخ به اطاق شماره 212 آقای  " خوش بهره ور " مراجعه کند .                                                                                                                               

 این هم حکایت مراجعهً روزانه ً ایشان :

" شنبه "

اطاق 212 : آقای  " ف . ق "متوجه می شود که آقای" خوش بهره ور " پشت میزشان حضور ندارند ، از میز بغلی سوًال می کند ، همکار ایشان به شرح زیر پاسخ می دهد ، " ایشان امروز تشریف نمی آورند ، با جناق پسر خاله همسایه پدر خانم ایشان ، رحمت خدا رفته است ، بنده خدا خیلی هم به خودش می رسیده ، می گفتند هر روز صبح 3 تا لیوان آب گریپ فروت می خورده ، صبح که از خواب بلند شده مرده بوده ، آقای خوش بهره ور رفته اند  مراسم خاکسپاری . احترام پدر خانم را نگه داشتند ، شما که این خانم ها را می شناسید !

" یکشنبه  "

اطاق 212 : آقای " ف . ق " متوجه می شود  که ...

" آقای خوش بهره ور " امروز تشریف نمی آورند ، ایشان نمایندهً سازمان امور طبقات اضافه در جلسات هفتگی  " ستاد ساماندهی آش رشته و آب زرشک فروش های دوره گرد خیا بان ناصر الحکما ء" هستند و امروز جلسه مهمی دارند . جنابعالی قطعاً توجه دارید که امر سازماندهی این نوع مشاغل از مباحث کلیدی کلان شهرهای جدید است ! "   

" دو شنبه  "

اطاق 212 : آقای  " ف . ق " متوجه می شود که ..

" آقای خوش بهره ور " امروز تشریف نمی آورند ، ایشان با حفظ سمت مسئول امور ساماندهی رسانه های عمومی در آئین های گشایش پروژه های عمرانی و غیر عمرانی هستند . چطور خبر نداری ؟ امروز به مناسبت هفته "حمایت بی دریغ از شعرای گمنام" از تندیـس " شاعر گمنـام " در فضای سبز مجاور خیابان ناصـر الحـکماء ، طی مراسم با شکوهـی پرده بـرداری می شود  . بنده خدا از صبح زود دنبال این عکاسان و خبرنگارها بود  می دانیدکه چه نازو غمزه ای دارنداین خبر نگاران ؟ !

" سه شنبه "

اطاق 212 : آقای  " ف. ق " متوجه می شود که ...                                            

  " آقای خوش بهره ور " استثناً امروز تشریف نمی آورند ، ایشان مشاور امور خرید مواد غذایی کنسروی شرکت تعاونی کارمندان سازمان هستند . ظاهراً امروز جلسه مهمی در مورد خرید " رب گوجه فرنگی یک کیلویی " در محل شرکت تعاونی تشکیل می شود . شما هم حتماً با من هم عقیده هستید که غذای بدون رب گوجه فرنگی ، بی شباهت به ماشین بدون جک نیست ! .

" چهار شنبه "

اطاق 212 : آقای  " ف . ق " متوجه می شود که ...                                                    

 " آقای خوش بهره ور " استثناً امروز تشریف نمی آورند ،همانطور که می دانید امروز " روز ملی تکریم ارباب رجوع " است ایشان امروز در یک مصاحبهً رادیو ، تلویزیونی ، مطبوعاتی ، به تشریح برنامه های آتی این سازمان در امر خطیر " تکریم ارباب رجوع " می پردازند . حتماً اذعان دارید که همگی ما یک هدف متعالی بیشتر نداریم . آن هم تکریم ارباب رجوع است . خدا سایهً شما ها را از سر ما کم نکند . انگار که شماها ارباب هستید و ما رعیت ! .

" پنج شنبه "

 اطاق 212 : آقای  " ف .ق " متوجه می شود که ...                                                              

 " آقای خوش بهره ور " استثناً امروز تشریف نمی آورند ، چند ماه پیش خداوند پس از سالها یک پسر کاکل زری به ایشان داده ، ماشاءا... هنوز هیچی نشده می گویند ، نابغه از کار درآمده . خودشان تعریف می کردند که دیروز که رفته اند منزل ، به محض اینکه بچه قیافه ایشان را دیده لب ورچیده و شروع کرده به زار زار گریه کردن ، می گفتند که اشک شوق دیدار پدر در دورهً شیرخوارگی نشانهً نبوغ حاد است ! خدا حفظش کند ، ظاهراً امروز بچه را برده اند ختتنه کنند . ببخشید چرا چپ چپ نگاه می کنید ؟ یعنی می فرمایید ایشان باید برای ختنه پسرشان از شما اجازه می گرفتند ، یعنی ایشان حق ندارند یک روز به مسائل شخصی شان برسند ؟ ! عجب دوره زمانه ای شده ؟ !

" جمعه "

تعطیل رسمی !

                                                                                                                                                                                پایان

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 12:30  توسط دکتر شهرام جوادی نژاد  |