زبانش بند آمده بود ، موجود فضایی وی را خطاب قرار داد ، " نترس عزیزم ، من نیامده ام تو را بخورم ! من برای نجات جان تو و سایر افراد ساکن در کرهً شما آمده ام ، خوب به حرفهای من گوش کن ، وقتی از خواب بیدار می شوی ، یک پاکت سربسته بالای سر تختخواب می بینی که داخل آن سه مسئله است : یکی فیزیک ، یکی ریاضی ، یکی پزشکی ، اگر تا ساعت 15 ، بتوانی سه دانشمند را در خانه ات دور هم جمع کنی و این سه مسئله را حل کنند ، کرهً زمین و بشریت نجات پیدا می کند والا آدم بد های کرهً ما راًس ساعت 15 ، کرهً شما را تبدیل به آرد سوخـاری می کنند ، برو ببینم چکـار می کنی ، به قـول شاعـر، " دارمت ، برو دارمت "
قهرمان ما رنگ پریده پرسید : " سه جدید یا قدیم ؟ " موجود فضایی پاسخ داد : " جدید ! " و ناپدید شد . قهرمان ما وحشت زده از خواب بیدار شد . خدا خدا می کرد که هر آنچه دیده رویایی بیشتر نباشد ولی هنگامی که چشمش به پاکت بالای سر تختخواب افتاد یک نیمچه سکته ای زد و بیهوش شد . چشمانش را که گشود نور خورشید تا میان اتاق رسیده بود.
. بدون درنگ دست به کار شد . ابتدا به معروفترین دانشمند فیزیک ، سپس ریاضی و در پایان به یک پزشک حاذق تلفن کرد و ماجرا را برای همه تعریف کرد . همه به او گفتند که سعی خود را خواهند کرد ولی با این حـال محض یـادآوری مجدداً ساعت 14 با آنها تماس گرفته شود !!
عقربه های ساعت به 2 بعد از ظهـر نزدیک می شد . رنگ به رخسار قهرمان حکایت ما نبود ، فقط شصت دقیقه تا نابودی کامل بشریت و بسته شدن دفتر حیات وقت باقی مانده بود . از پنجره که به خیابان نگاه می کرد ، دلش به حال همه می سوخت ! به سرعت دست به کار شد ، مجدداً با فیزیکدان تماس گرفت : " الو ، الو ، آقای دکتر ( دکترای فیزیک !!) فقط یک ساعت تا نابودی بشریت . . . . دکتر فیزیک : " بله ، صبح هم فرمودید ، ولی خانم یک سرما خوردگی مختصری دارند دستور داده اند برایشان آش گشنیز و شلغم درست کنیم ، بنده یک خودرویی ثبت نام کرده بودم که دیروز تحویل گرفتم ، امروز که می خواستم بروم وسایل آش گشنیز و شلغم را فراهم کنم ، متوجه شدم که شمع و پلاتین و کاسه نمد و یاتاقان و بلبرینگ و دیفرانسیل سمت شاگرد و دلکو و سوپاپ و اینهای ماشین ایراد دارد ، زنگ زده ایم امداد خودرو قرار است بیایند درستش کنند ، زود تمام شد حتماً مزاحم می شوم !!
با ریاضیدان تماس گرفت : "الو ، الو ، آقای دکتر( دکترای ریاضی !) فقط یک ساعت تا نابودی بشریت . . . " دکتر ریاضی : " بله صبح هم فرمودید ، ولی من باید خانم را با دوستشان زری ، ببرم شوی شمع های نیمه تزیینی و قاب های غیر مستطیل و بعد هم ظاهـراً کلاس تقویـت حافـظـهً میـان مدت به روش " کان ذن شین هوا " دارند ، تازه باید دختر کوچولویمان پژمینه را هم از کلاس آموزش نوازندگی ترومپت کلاسیک بگیرم ، انشاءا... شد ، تماس می گیرم ! "
با پزشک حاذق تماس گرفت : الو ، الو ، آقای دکتر ( دکترای پزشکی،) فقط یکساعت تا نابودی بشریت ..... " پزشک : " بله ، صبح فرمودید ، ولی من به کلی فراموش کرده بودم که خدمتتان عرض کنم که ساعت سه ، نوبت ختنه داده ام ! پدر بچه مسئول دایرهً تسهیلات بانک " به سوی اقتصاد پیشتاز " است خیلی آدم به درد بخوری است . پارسال هم که کار وام باجناق بنده در بانک " پیشگامان " گیر کرده بود ، ایشان رفع و رجوع کرد . شرمنده ام اگر زود تمام شد مزاحم می شوم . "
اوضاع هر لحظه بحرانی تر می شد . دقایقی بیشتر نماده بود . باید یه کاری می کرد تا مثل دهقان فداکار اسمش در کتابها و در طول تاریخ !! ثبت شود ( چه ربطی داشت – نویسنده ) تصمیم گرفت خودش به تنهایی یک جوری بشریت را از نابودی نجات دهد . ثانیه ها به صورت معکوس – مثل بمب های ساعتی فیلم های جیمزباند – ( چه جوری ؟-نویسنده ) به سرعت می گذشت . دیگر جای درنگ نبود . به سرعت پاکت را باز کرد . کاغذ داخل آن را درآورد روی آن نوشته بود ، " آن طرف خیابان ، پنجره وسطی ، طبقهً سوم را ببین ، شما مقابل دوربین مخفی هستید !! "
پایان
ولی عمو سوسک حکایت ما همچنان بیکار بود ، چون هر جا برای استخدام یا پیدا کردن کاری می رفت به او می گفتند که باید متاَهل باشد از طرفی هیچ خانواده َ سوسک دختری ! به یک سوسک بیکار دختر نمی داد . اما متلک ها و گوشه و کنایه ها این بار بدجوری او را مصمم کرده بود که دختر مورد علاقهَ خود را ولو آن سر دنیا پیدا کرده ، با او ازدواج کند .
این بود که یک کوله پشتی برداشت و به دنبال بخت و اقبال خود راهی سفری طولانی شد ، دلخسته و اندوهگین ، از گردش روزگار که بر وقف مرادش نمی چرخید در راه با خود زمزمه می کرد : " عشق یه چیزی مثل کشک و دوغه ....."
رفت و رفت تا به مطب یه خانم دکتر سوسک رسید ، همینکه وارد مطب شد ، منشی گفت : آزاد یا دفترچه ؟ " عمو سوسک گفت : " هیچکدام می خواستم اگر خانم دکتر مجرد هستند با ایشان ازدواج کنم " منشی گفت : " پس بفرمایید داخل " ، عمو سوسک رفت داخل و به خانم دکتر گفت : " خانم دکتر زنم می شی ؟ یار و یاورم می شی ؟ مونس و همدمم می شی ؟ " خانم دکتر گفت : " چرا نمی شم ؟ خوبم می شم ، خوبم می شم ! " عمو سوسک گفت : اگه دعوامون بشه منو با چی می زنی ؟ " خانم دکتر گفت : " اول مهریه را می گذارم اجرا اگر ندادی با همین فشار سنج جیوه ای .... "
عمو سوسک که دید انگار خانم دکتر به درد این کار نمی خورد به راه خود ادامه داد تا اینکه به محلی رسید که روی آن نوشته بود : " خیاطی زنانه َ ژان پی یر پاپن " از اسم خیاطی تعجب کردولی چون مد شده بود که اسم همه جا " ژ " و " پ " داشته باشد زیاد جدی نگرفت . از پشت آیفون گفت : " لطفاً تشریف بیاورید دم در " صدای پشت آیفون گفت : " امروز فقط سفارش کت و دامن قبول می کنیم ! " عمو سوسک گفت :"نخیر می خواستم اگر مجرد هستید با شما ازدواج کنم" در که باز شد " عمو سوسک گفت : " خانم خیاط ، زنم می شی ؟یار و یاورم می شی ؟ همدم و مونسم می شی ؟خانم خیاط گفت : " چرا نمی شم خوبم می شم ، خوبم می شم " عمو سوسک گفت :" اگه دعوامون بشه منو با چی می زنی ؟ " خانم خیاط گفت : " اول مهریه را می گذارم اجرا ، اگر ندادی با همین قیچی .... "
عمو سوسک باز هم نا امید به راه خود ادامه داد تا به " یک باشگاه آموزش ورزشهای رزمی و دفاع شخصی ویژه بانوان " رسید . از پشت آیفون موضوع را توضیح داد و سپس گفت : " خانم رزمی کار، زنم می شی ؟ " یارو یاورم می شی ؟ مونس و و همدمم می شی ؟ " خانم رزمی کار گفت : " رشته تخصصی من جودو است ، چرا نمی شم ، خوبم می شم خوبم می شم " . عمو سوسک که دید چیزی دست خانم نیست با خوشحالی گفت : " اگه دعوامون بشه منو با چی می زنی ؟ " خانم جودوکار گفت : " اول مهریه را می گذارم اجرا اگه ندادی دو تا " ایپون سوناگه " و "تای او توشی " که بخوری آدم می شوی ! "
عمو سوسک با دنیایی از غم و اندوه سر به بیابان گذاشت . تک درختی پیدا کرد و به آن تکیه داد و از داخل کوله پشتی لقمه ای نان و پنیر درآورد بخورد که ناگهان نور خیره کننده ای سراسر آسمان رافرا گرفت . گرد وخاک زیادی به پا شد و یک سفینه فضایی به زمین نشست و از داخل آن یک دختر سوسک آهنی مریخی نسبتاً زیبا (ببخشید کمی قضایا پیچیده شد !! ) پیاده شد . عمو سوسک ما با اولین نگاه مجنون وار ، یک دل نه بلکه صد دل عاشق شد و به سمت او رفت وگفت : " خانم سوسک مریخی زنم می شی ؟ مونس و همدمم می شی ؟ یارو یاورم می شی ؟"سوسک مریخی با لهجه آدم آهنی ها ! گفت : " چرا نمی شم ؟ چرا نمی شم ؟ خوبم می شم خوبم می شم " . عمو سوسک گفت : " اگه دعوامون بشه منو با چی می زنی ؟ " سو سک گفت : دعوا چیه ؟ دعوا چیه ؟ عمو سوسک گفت : " یعنی مهریه را هم اجرا نمی گذاری " جواب شنید : " مهریه چیه ؟ مهریه چیه ؟" در اینجا بود که عمو سوسک از خوشحالی بال در آورد و در حالی که آهنگ : " بیا تا بریم از این ولایت من و تو ، تو دست منو بگیر و من دامن تو " را می خواند سوار بر سفینهً فضایی رهسپار مریخ شد.......
هنوز هیچکس نمی داند که مریخی ها به " دعوا " و " مهریه " ما چیز دیگری می گویند یا عمو سوسک حکایت ما واقعاً خوشبخت شد !!
پایان
بازرگانی یک بچه فیل داشت که آن را در قفس نگهداری می کرد . یک روز تصمیم گرفت تا برای تجارت عازم هندوستان شود و از آنجا به چین برود و جنس بنجل بخرد و روی آن مارک معروف بچسباند و بیاورد و به چندین برابر بفروشد .
هنگام عزیمت اهالی خانه را جمع کرد تا بداند برای هر کدام چه از هندوستان ارمغان بیاورد . خانم خانه "ژیلا جان " گفت : "عزیزم تو که می دانی من تازه از سفر کیش و دبی و آنتالیا(آنننالیا هم در بعضی جراید نوشته می شود !!!!) بازگشته ام و احتیاجی به چیزی ندارم و قصد آن ندارم که بیهوده اسباب زحمت شوهرم را فراهم کنم ، فقط حال که پرسیدی زحمت بکش یک جفت کیف و کفش پوست مار ، یک پالتو پوست، یک دست لباس شب سنگ دوزی شده ، یک شلوار جین فاق کوتاه ، یک جفت صندل شیک،یک دست لباس خواب ، یک دوربین 2/7 مگا پیکسل مشابه مال زری جون ،مقداری صنایع دستی و غیره برایم بخر!" . دختر خانه " پژمینه جان " هم از پدر بازرگان خواست تا برایش سری کامل باربی و کیف و کفش و لباس ورزش و دامن وشلوار و دمپایی و غیره ! بخرد .
بازرگان که اهل حساب و کتاب بود با خودش یک جمع و ضربی کرد دید این داستان چند میلیون برایش آب می خورد ولی چاره ای نداشت . در پایان فیل را ندا داد که برای او چه ارمغان بیاورد. فیل از بازرگان خواست که قصهً او را برای فیلهای هندوستان بازگوید و چارهً کار بخواهد . بازرگان عازم هندوستان شد و در آنجا قصهً فیل در بند را برای فیل های هندی باز گفت ، ناگهان دید که فیل ها جملگی بر زمین افتاده ، جان باختند . با تاًلم فراوان به دیار چین و ماچین رفت . و کلی جنس بنجل سفارش داد و محموله را به دوستان این کاره ! تحویل داد و خود به سرزمین خویش بازگشت . چون به منزل رسید،دید که همه جا پر از گل و سنبل وجمله اهل منزل در انتظاردیدار او لحظه شماری می کنند.
مادر و دختر به محض دیدن بازرگان،چمدان ها را باز کرده ، وقتی متوجه شدند که بازرگان مقداری گدابازی درآورده ، از مارکهای معروف و گران قیمت خبری نیست. چمدان را بر سر بازرگان کوبیده، به حالت قهر به خانهً پدر خانم بازرگان رفتند.
بازرگان خسته، غمگین و آزرده خاطر به نزد فیل رفت و قصه ًفیل های هندی را برایش بازگفت . فیل به محض شنیدن قصه،چهار چرخش رفت هوا و تقریباً مرد.بازرگان گریه کنان می خواست جنازه فیل را از قفس بیرون بیندازد که متوجه شد ، جابجا کردن یک فیل چند تنی احتیاج به جراثقال دارد ولی به سبب اینکه ما باید کوتاه بنویسیم ! بنابراین حالا یعنی یک جوری فیل را به داخل حیاط خانه انداخت .
ناگهان فیل از جا بلند شد و به روی شاخهً درخت گردوی داخل حیاط پرید .بازرگان با دیدن این صحنه رو به فیل کرد و گفت : " بی جنبه ، می خوای فرار کنی ، بکن به جهنم، چرا ادای طوطی ها را در می آوری ؟، بیا پایین الاًن درخت گردو می شکند " فیل گفت : " ببخشید یادم نبود که طوطی نیستم .." که ناگهان شاخه شکست و فیل از ناحیه باسن گامبی !به زمین خورد .بازرگان به فیل گفت : " من از دست این زن وبچه عاجز شده ام هر روز یک چیزی می خواهند من تو را آزاد می کنم به این شرط که به هندوستان باز گردی و قصه پردرد من را برای مردهای هندی بازگوکنی ببینی آنها هم همینقدر زن ذلیل هستند و چارهً درد مرا بیابی و برایم Email کنی ؟ " بدین سان فیل حکایت ما در حالی که مقدار متنابهی درد در ناحیهَ باسن احساس می کرد عازم هندوستان شد ..............
پایان
به دنبال ساعتها کار کارشناسی در ستاد پیشگیری از بلایای طبیعی و غیر طبیعی طرح جامع کاربردی یکسالهً پیشگیری از زلزله تدوین و بدینوسیله جهت اجراء به کلیهً واحد ها به شرح زیر ابلاغ می گردد :
بهار
برپایـی مسـابقـهً بزرگ نقاشـی ، مجسمـه سازی و ملیـله دوزی ، جهت کودکـان 2 تا 4 سـال ، مهد کودک های خیـابان "ناصـر الحکما" منطقهً 14 با عنوان " مامان ، بابا ، زلزله میادها ! " و به دنبال آن برپایی نمایشگاه و اهدای جوایز به نفرات برتر و تلاش جهت جلب موافقت مسئولان جهت ورود رایگان کلیهً افراد !
جوایز مسابقه و هزینه های برگزاری از محل همیاری داوطلبانه انجمن " اولیاء و کمک مربیان " تاٌ مین خواهد شد .
تابستان
اجرای طرح عظیم ملی و نمادین " مقاوم سازی بناها در برابر زلزله های بالاتر از 8 ریشتر " به موجب این طرح در یکی از روزهای جمعه تابستان تعدادی از کارگران منطقه 14 ، به صورت نمادین به خانهً یکی از شهروندان مراجعه و تعدادی از درزهای موجود در ساختمان را به کمک ماله و با سیمان و گچ سفید می پوشانند .
سپس طی مراسمی ، یکی از مسئولان به تشـریح فعــالـیتـهای انجــام شـده در پیشـگیـری از زلـزلـه پـرداختـه ، در پـایـان طـی مـراسـم نسبـتـاً با شکـوهــی " لو ح یادبـود بنـای مقـاوم " به صاحب خانه اهداء می گردد . گزارش مشروح این مراسم به همراه عکسهای متعدد مسئولان در حال سخنرانی ، اهدای لوح و غیره ! در یکی از روزنامه های پر شمارگان در 3 نوبت متوالی به چاپ خواهد رسید . کلیهً هزینه های انجام این طرح به منظور رفاه حال شهروند گرامی در پایان سال و بر روی یکی از قبوض وی محاسبه و به قیمت روز دریافت خواهد شد .
پاییز
برپایی شب شعر و موسیقی " مقاومت در برابر زلزله " به همین منظور از کلیهً شاعران سراسر کشور دعوت می شود اشعار خود را با مضامین " من و زلزله و ژرفنای واژگون زمین " ، " من و زلزله و وحشتی دهشتناک و لرزناک " ، " من وزلزله وریشترهای سیه فام نیلگون " و سایر مضامین ، در دو بخش " فرعی " و " جنبی " حداکثر تا پایان وقت اداری ارسال نمایند. در این مراسم بنا به مناسبت جلسه از گروههای موسیقی بندری جهت اجراء موسیقی دعوت شده است . همچنین به اطلاع می رسد در پایان مراسم کلیهً دربهای خروج باز و رفت و آمد در آنها جریان دارد !
زمستان
اجرای مانور بزرگ " زلزلات 3 " بر اساس این مانور ، نیروهای آموزش دیده مجهز به " زنجیـر چرخ " " چراغ قوه " ، " چسب زخم " و " آچار چهار پخ " در محل های از پیش تعیین شده مستقر و پس از نواخته شدن زنگ زلزله ، همزمان از زمین و هوا و دریاچه به مواضع " زلزله فرضی " حمله و پس از نابودی کامل نامبرده و به اسارت گرفتن بقیه پس زلزله های فرضی ، با موفقیت به پایگاههای خود باز می گردند . همچنین به منظور گرامیداشت قربانیان احتمالی ، مراسمی در فردای روز مانور در محل حادثه برگزار خواهد شد . شرکت کلیهً اقوام ، دوستان و آشنایان موجب تسلی خاطر بازماندگان خواهد بود .
پایان
در یک بعد از ظهر کمی تا قسمتی ابری ، در بعضی اوقات تمام ابری ، آقای فتح ا... قشنگ کلایی(که ازاین پس به اختصار آقای ف . ق نامیده می شود ) ، ساکن خیابان "ناصر الحکماء "، تصمیم می گیرد ، یک طبقه به طبقات منزل مسکونی خود اضافه کند . به همین منظور به سازمان " امور طبقات اضافه " مراجعه و تقاضای خود را به صورت مکتوب به دبیرخانه سازمان تسلیم می کند . به ایشان گفته می شود که هفته آینده جهت دریافت پاسخ به اطاق شماره 212 آقای " خوش بهره ور " مراجعه کند .
این هم حکایت مراجعهً روزانه ً ایشان :
" شنبه "
اطاق 212 : آقای " ف . ق "متوجه می شود که آقای" خوش بهره ور " پشت میزشان حضور ندارند ، از میز بغلی سوًال می کند ، همکار ایشان به شرح زیر پاسخ می دهد ، " ایشان امروز تشریف نمی آورند ، با جناق پسر خاله همسایه پدر خانم ایشان ، رحمت خدا رفته است ، بنده خدا خیلی هم به خودش می رسیده ، می گفتند هر روز صبح 3 تا لیوان آب گریپ فروت می خورده ، صبح که از خواب بلند شده مرده بوده ، آقای خوش بهره ور رفته اند مراسم خاکسپاری . احترام پدر خانم را نگه داشتند ، شما که این خانم ها را می شناسید !
" یکشنبه "
اطاق 212 : آقای " ف . ق " متوجه می شود که ...
" آقای خوش بهره ور " امروز تشریف نمی آورند ، ایشان نمایندهً سازمان امور طبقات اضافه در جلسات هفتگی " ستاد ساماندهی آش رشته و آب زرشک فروش های دوره گرد خیا بان ناصر الحکما ء" هستند و امروز جلسه مهمی دارند . جنابعالی قطعاً توجه دارید که امر سازماندهی این نوع مشاغل از مباحث کلیدی کلان شهرهای جدید است ! "
" دو شنبه "
اطاق 212 : آقای " ف . ق " متوجه می شود که ..
" آقای خوش بهره ور " امروز تشریف نمی آورند ، ایشان با حفظ سمت مسئول امور ساماندهی رسانه های عمومی در آئین های گشایش پروژه های عمرانی و غیر عمرانی هستند . چطور خبر نداری ؟ امروز به مناسبت هفته "حمایت بی دریغ از شعرای گمنام" از تندیـس " شاعر گمنـام " در فضای سبز مجاور خیابان ناصـر الحـکماء ، طی مراسم با شکوهـی پرده بـرداری می شود . بنده خدا از صبح زود دنبال این عکاسان و خبرنگارها بود می دانیدکه چه نازو غمزه ای دارنداین خبر نگاران ؟ !
" سه شنبه "
اطاق 212 : آقای " ف. ق " متوجه می شود که ...
" آقای خوش بهره ور " استثناً امروز تشریف نمی آورند ، ایشان مشاور امور خرید مواد غذایی کنسروی شرکت تعاونی کارمندان سازمان هستند . ظاهراً امروز جلسه مهمی در مورد خرید " رب گوجه فرنگی یک کیلویی " در محل شرکت تعاونی تشکیل می شود . شما هم حتماً با من هم عقیده هستید که غذای بدون رب گوجه فرنگی ، بی شباهت به ماشین بدون جک نیست ! .
" چهار شنبه "
اطاق 212 : آقای " ف . ق " متوجه می شود که ...
" آقای خوش بهره ور " استثناً امروز تشریف نمی آورند ،همانطور که می دانید امروز " روز ملی تکریم ارباب رجوع " است ایشان امروز در یک مصاحبهً رادیو ، تلویزیونی ، مطبوعاتی ، به تشریح برنامه های آتی این سازمان در امر خطیر " تکریم ارباب رجوع " می پردازند . حتماً اذعان دارید که همگی ما یک هدف متعالی بیشتر نداریم . آن هم تکریم ارباب رجوع است . خدا سایهً شما ها را از سر ما کم نکند . انگار که شماها ارباب هستید و ما رعیت ! .
" پنج شنبه "
اطاق 212 : آقای " ف .ق " متوجه می شود که ...
" آقای خوش بهره ور " استثناً امروز تشریف نمی آورند ، چند ماه پیش خداوند پس از سالها یک پسر کاکل زری به ایشان داده ، ماشاءا... هنوز هیچی نشده می گویند ، نابغه از کار درآمده . خودشان تعریف می کردند که دیروز که رفته اند منزل ، به محض اینکه بچه قیافه ایشان را دیده لب ورچیده و شروع کرده به زار زار گریه کردن ، می گفتند که اشک شوق دیدار پدر در دورهً شیرخوارگی نشانهً نبوغ حاد است ! خدا حفظش کند ، ظاهراً امروز بچه را برده اند ختتنه کنند . ببخشید چرا چپ چپ نگاه می کنید ؟ یعنی می فرمایید ایشان باید برای ختنه پسرشان از شما اجازه می گرفتند ، یعنی ایشان حق ندارند یک روز به مسائل شخصی شان برسند ؟ ! عجب دوره زمانه ای شده ؟ !
" جمعه "
تعطیل رسمی !
پایان